شرح خبر
توصیف لحظه ی شهادت شهید مدافع حرم مجتبی ذوالفقار نسب از زبان همسر شهید

گفت و گویی باخانواده شهید ذوالفقارنسب:

توصیف لحظه ی شهادت شهید مدافع حرم مجتبی ذوالفقار نسب از زبان همسر شهید

خبرنگار:
۲۲ مهر ۱۳۹۵ - ۲۰:۲۶:۰۵
کدمطلب: 7237
0

مجتبی و تعداد دیگری از همرزمانش برای کمک به آنان که در محاصره بودند حرکت می کنند که درنزدیکی محل محاصره شدگان در منطقه ای که در اختیار تکفیری ها بود با کمین دشمنان مواجه می شوند و درگیری شدت پیدا می کند.

به گزارش پسین جهرم در دیداری که با خانواده شهید مجتبی ذوالفقار نسب از شهدای مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها داشتیم ابتدا از مادر شهید ذوالفقار نسب خواستیم تا از کودکی  و خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگوید .از همان ابتدای صحبت در فکر فرو رفت ، سخن گفتن از فرزند شهیدش آسان نبود . پس از اندکی تامل گفت : هشتم خردادماه سال 56 در جهرم متولد شد . دومین فرزندم بود . یک برادر بزرگتر داشت که یک سال تفاوت سنی داشتند . از همان کودکی اطرافیان می گفتند که بچه ی خوش سعادتی است .

بچه مرتب و منظمی بود و همیشه در کارهای خانه کمک می داد . در مدرسه همه ی مدیران و معلمین از او راضی بودند .پسرم آرام و سر به زیر بود . اهل شیطنت نبود .

از نحوه ی وارد شدن شهید ذوالفقارنسب به ارتش که پرسیدیم گفت : بعد از اینکه دیپلمش را گرفت وارد دانشکده افسری شد و به تهران رفت سه سال تهران بود و برای تکمیل دوره ی افسری به شیراز آمد .

از همان دوران بچه ی مستقلی بود و خودش مشکلاتش را حل می کرد .

وقتی از مادر شهید خواستیم تا خاطره ای از شهید برایمان بگوید بغضش گرفت ، تمام لحظاتی را که با پسرش سپری کرده بود را در یک لحظه به یاد آورد و باخود مرور کرد . از صبوری شهید برایمان گفت و بگومگوهای کودکانه ای که در کودکی با برادر بزرگترش داشته است .

بعد از آن از همسر شهید مجتبی ذوالفقارنسب ماجرای آشنایی و ازدواجشان را با شهید پرسیدیم  . گفت که رابطه ی خویشاوندی داشتیم و همدیگر را می شناختیم .

آن موقع ایران شهر بود . اسفند 79 عقد کردیم و در شهریور 81 مراسم عروسی گرفتیم .چون محل کارش ایران شهر بود برای زندگی به ایران شهر رفتیم .

همسر شهید ذوالفقار نسب در ادامه خصوصیات اخلاقی شهید را اینگونه بیان کرد : فرد خونسرد و شوخ طبعی بود اما در کارش کاملا جدی و منطقی بود .

او ادامه داد : پس از چهار ونیم سال پس از ازدواجمان به مرکز پیاده شیراز منتقل شدیم و پس از شش سال که شهید دوره ی عالی را تمام کرد به علاقه ی خودش به شوشتر رفتیم .

ماجرای اعزام شهید برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) را که پرسیدیم دیگر دلش طاقت نیاورد و بغضش ترکید .

آهسته سخن می گفت : آذر 94 بود که ارتش جمهوری اسلامی اعلام کرد که تعدادی از نظامیان ارتش را برای دفاع از حرم حضرت زینب به سوریه اعزام می کند .

خیلی دلش می خواست برود اما به دلایلی با اعزام مجتبی مخالفت شد . خیلی ناراحت بود .

5 اسفند 94 بود که باخبر شدم کسانی که در آذر ماه نام نویسی کرده بودند قرار است تا چند روز دیگر عازم سوریه شوند .

منتظر بودم مجتبی از محل کار به خانه بیاید تا این خبر را به او بگویم . ساعت های پنج و نیم بود که آمد و من خبر را به او گفتم . با شادی و ذوقی که نمی شود توصیفش کرد گفت :" خودم فرمانده کسانی هستم که از شوشتر اعزام می شوند و مسئولیت اعزام با خودم است ".

با اعزام او موافقت شده بود و برنامه این بود که دو روز دیگر خودشان را در تهران معرفی کنند .اما هنوز بازهم هیچ چیز قطعی نبود .همه چیز خیلی سریع گذشت .

صبح روزی که قرار بود به سمت تهران حرکت کنند از محل کار تماس گرفت و سفارش کرد تا وسایلش را جمع کنم .ظهر که آمد نمازش را خواند و وسایل را چک کرد و ساعت نزدیک به چهار بود که خداحافظی کرد و رفت .

از ایشان پرسیدیم آیا شما مخالفتی نداشتید ؟ گفت :تصمیمات مجتبی از سر احساسات نبود و همیشه منطقی تصمیم می گرفت و برای کارهایش دلایل قانع کننده ای داشت .

قبل از اینکه بخواهد برود به او خورده گرفتم که چرا رضایت من را قبل از اینکه رفتنت را اعلام کنی نگرفتی ؟ گفت :"مطمئن بودم که مخالفت نمی کنی ."

نحوه ی شهادت همسرش را اینگونه برایمان بازگو کرد :

به گفته ی همکاران مجتبی ، آنجا فرمانده گردان ادوات بود . در یکی از درگیری ها عده ای از همرزمانش در درگیری با تکفیری ها محاصره می شوند و با بی سیم این موضوع را به مجتبی اطلاع می دهند .

مجتبی و تعداد دیگری از هم رزمانش برای کمک به آنان که در محاصره بودند حرکت می کنند که درنزدیکی محل محاصره شدگان در منطقه ای که در اختیار تکفیری ها بود با کمین دشمنان مواجه می شوند و درگیری شدت پیدا می کند.

اشک تمام پهنای صورتش را پوشانده بود . نای گفتن نداشت.پس از مدتی سکوت ادامه داد:شرایط به نحوی بوده که امکان پیشروی وجود نداشته و دیگر هم رزمانش نیز از او فاصله گرفته بودند .

اشکش همچنان سرازیر بود .

در این درگیری ها تیر به پهلوی مجتبی می خورد و از پشت سر هم تکفیری ها نفوذ کرده بودند و به سمت او تیراندازی می کنند .

دیگر نتوانست ادامه بدهد...

کمی که آرامتر شد از او پرسیدیم خبر شهادتش را چگونه به شما دادند :

گفت: قبل از اینکه برود همه ی برنامه ریزی ها رابرای بعد از شهادتش انجام داده بود .گفته بود که در صورتی که شهید شوم با شماره ای از سوریه با شما تماس خواهند گرفت .

خودش چندین بار از آنجا تماس گرفت و جویای احوالمان می شد .

در یکی از تماس هایش گفت که تا ده روز آینده امکان برقراری تماس دیگر وجود ندارد و نگران نباشید .

فردای آن روز دوباره زنگ . بعد از دو یا سه دقیقه تلفن قطع شد .داشت می گفت که امروز هم شرایط برای تماس گرفتن فراهم بوده و زنگ زدم تا احوالتان را بپرسم. هیچوقت بدون خداحافظی تلفن را قطع نمیکرد . حتی اگر تلفن قطع می شد باز تماس می گرفت و خداحافظی می کرد .اما آن روز هرچه منتظر شدم دیگر زنگ نزد .

چن روز بعد همسر یکی از همکاران مجتبی تماس گرفت و گفت : مامان علی! میگن مجتبی شهید شده!

ولی من قبول نکردم چون خود مجتبی گفته بود که اگر اتفاقی بیفتد از سوریه با شما تماس میگیرند  .

مدتی نگذشت که دیگر آشنایان تماس می گرفتند و حال مجتبی را می پرسیدند و از شایعه ی شهادت مجتبی می گفتند .اما هنوز نمی توانستم قبول کنم .

چندین بار با همکارانش تماس گرفتم اما کتمان می کردند .

تا اینکه چن نفر از مسئولین ستاد ارتش به خانه مان آمدند و گفتند که ان شاءالله خدا صبر حضرت زینب (س)  بهتون بده و خبر شهادتش را تایید کردند .خانه پر شده بود از دوستان و آشنایان .

ادامه دادن و گفتن از آن لحظات برایش بسیار دشوار بود .

اینگونه ادامه داد که بعد از گذشت روزهایی که خیلی برایم سخت بود پیکر شهید را به ایران آوردند و در جهرم با حضور مردم شهیدپرور تشییع شد و به خاک سپرده شد .

از رابطه ی شهید با فرزندانش علی و عباس پرسیدیم که گفت : همیشه به بچه ها می گفت شما دو تا مثل دوطفلان مسلم هستید . عاشقانه و خالصانه بچه ها را دوست داشت .از وقتی بچه ها کوچکتر بودند حفظ حریم و غیرت را به بچه ها آموزش می داد و صحبت های مردانه با آنها می کرد .میگفت میخواهم تا وقتی که خودم هستم اینها را به فرزندانم آموزش دهم .

به نماز بچه ها خیلی اهمیت می داد .

روز آخر که می خواست برود به بچه ها گفت که بعد از این شما مرد خانواده هستید و تاکید بسیاری بر روی نمازخواندنشان کرد.

او در پایان صحبت هایش گفت که هنوز حضور شهیدرا احساس می کند و در انجام کارها و در سختی ها از او کمک می خواهد .

صحبت آخرش را خطاب به کسانی که می گفتند این ها برای پول به سوریه رفته اند گفت : ما از نظر مادی هیچ کم و کسری نداشتیم و همه چیز به حمدالله مهیابود .اما این عشق به اهل بیت بود که او را سوریه برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) کشاند و درنهایت به آرزویش رسید و شهید شد .

در بخشی از وصیت نامه این شهید والامقام میخوانیم :"اکنون که از جمع شما در دنیا به سرای باقی رفتم ، بدانید که باقلبی مطمئن و آرام به هدفی که سالها منتظرش بودم رسیدم .

مراسم هایم را ساده برگزار کنید و فقط برای امام حسین(ع) و عقیله بنی هاشم گریه کنید .

پرهیزگار باشید و تقوا پیشه کنید و بدانید که کلید اسرار نماز اول وقت است .برادرانم را به حفظ حیا و خواهرانم را حفظ حجاب اسلامی و همه را به خوردن لقمه حلال وصیت می کنم .همه شما عزیزان را به سبقت در کارهای خیر و صله رحم سفارش می کنم .



اخبار مرتبط:

  • یه همشهری

    • ۱۳۹۵/۷/۲۵ ۱۳:۰۲    

    ان شااله که روح این شهید عزیز وهمه شهدا ازصدراسلام تا انقلاب اسلامی وشهدای گمنام وشهدای مدافع حرم شاد باشه وخدا یه صبر عظیم به خونواده هاشون بده که اگه اینا نبودن شاید ما الان تو این امنیت زندگی نمیکردیم.

    4
    0
  • محمد شیح

    • ۱۳۹۵/۱۰/۱۸ ۱۵:۲۴    

    سرهنگ مجتبی ذوالفقار نسب یک مرد تمام بود افتخار میکنم که در دوره خدمتم فرمانده ام بودند روحش شاد

    1
    0

دیدگاه‌های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر پسین جهرم در وب سایت منتشر خواهد شد
پیام‌هایی که حاوی تهمت یا افترا به اشخاص حقیقی یا حقوقی باشد منتشر نخواهد شد
پیام‌هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد